X
تبلیغات
خاطرات هشت سال دفاع مقدس

خاطرات هشت سال دفاع مقدس
بارگرانی بر زمین مانده است...
قالب وبلاگ
کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟


برچسب‌ها: قناسه, اشک عراقی
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1392/04/23 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
شهید سید مرتضی آوینی :


تفاوت اینکه کسی کارش را برای خدا بکند با کسی که برای خدا کار کند زیاد نیست
فقط همین قدر است که ممکن است حسین علیه السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا ...


برچسب‌ها: دفاع مقدس, خاطرات دفاع مقدس, طنز دفاع مقدس, وصیت نامه شهدا
[ یکشنبه 1391/11/15 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
مادر پیری دارم و ۱ زن و سه بچه قدو نیم قد ، از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام : قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

( قسمتی از وصیتنامه شهید مجید محمدی)


برچسب‌ها: دفاع مقدس, خاطرات دفاع مقدس, طنز دفاع مقدس, وصیت نامه شهدا
[ یکشنبه 1391/11/15 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
یک روز سید حسن حسینی از بچه‌های گردان رفته بود ته دره‌ای برای ما یخ بیاورد. موقع برگشتن، عراقی‌‌ها پیش پای او را با خمپاره هدف گرفتن، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت بدون شک شهید شده بود. آماده می‌شدیم برویم پائین که حسن بلند شد و لباسهایش را تکاند، پرسیدیم: «حسن چه شد؟»
گفت: «با حضرت عزرائیل آشنا در آمدیم، پسرخاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی‌کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم. هرطور بود مرا نگه میداشت!»


برچسب‌ها: دفاع مقدس, خاطرات دفاع مقدس, طنز دفاع مقدس
[ یکشنبه 1391/11/15 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
سال 61 پادگان 21 حضرت حمزه؛ آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود منطقه برای دیدار دوستان.

طی سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند، گفتند: «من بند کفش شما بسیجیان هستم.»
یکی از برادران نفهمیدم. خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد.
از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیبانی از این جمله تکبیر گفت. جمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند!


برچسب‌ها: دفاع مقدس, خاطرات دفاع مقدس, طنز دفاع مقدس
[ یکشنبه 1391/11/15 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
قرار گداشته بودیم هرشب یکی از بچه‌‌های چادر رو توی «جشن پتو» بزنیم
یه روز گفتیم: ما چرا خودمون رو میزنیم؟
واسه همین قرار شد یکی بره بیرون و اولین کسی رو که دید بکشونه توی چادر. به همین خاطر یکی از بچه‌‌ها رفت بیرون و بعد از مدتی با یه حاج اقا اومد داخل.
اول جاخوردیم. اما خوب دیگه کاریش نمی‌شد کرد. گفت: حاج آقا بچه‌‌ها یه سوال دارن.
گفت: بفرمایید و ....
یه مدت گذشت داشتم از کنار یه چاد رد می‌شدم که یهو یکی صدام زد؛ تا به خودم اومدم، هفت هشتا حاج آقا ریختن سرم و یه جشن پتوی حسابی ...


برچسب‌ها: دفاع مقدس, خاطرات دفاع مقدس, طنز دفاع مقدس
[ یکشنبه 1391/11/15 ] [ ] [ سرباز سید علی خامنه ای ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب