بارگرانی بر زمین مانده است...
املت در وضعیت قرمز
شاید هر کسی در طول عمرش غذاهای ویژه زیادی را در مکان‌های خاصی خورده باشد. غذاهایی که تا سالها و یا تا آخر زندگی طعم آن‌ زیر دندان آدم می‌ماند و با یاد آوری خاطره‌اش لحظات شیرینی زنده می‌شود. ممکن است این مکان‌ها در یک رستوران بسیار شیک بالای شهری باشد و یا در دورترین روستای کشور. شاید این غذا بره کباب شده باشد یا نان و پنیری ساده. چیزی که در این لحظات محوریت خاطرات را به عهده خواهد داشت لذت بردن در آن دقایق است.

برچسب‌ها: املت, وضعیت قرمز
روايتي از حضور سربازان گمنام روح‌الله، در جبهه حق
اين فلسطيني،‌ فلسطين‌اش جبهه بود

در ميان عکس‌هايم دل‌بسته يک عکس از يک بسيجي، به نام «احمد» هستم.او فلسطيني بود و به عشق امام، خود را به جبهه‌هاي حق رسانده بود. احمد از شيعيان مخلصي بود که سعادت ديدار با او در عمليات «نصر 7» نصيبم شد. فارسي کم مي‌دانست. کلماتي را هم که مي‌دانست، در عشق به امام و افتخار بسيجي بودن در رکاب امام زمان(عج) خلاصه مي‌شد. هرگاه از امام صحبت مي‌کرد، دستش بر روي قلبش جاي مي‌گرفت و اين نشان يک عشق واقعي بود.

برچسب‌ها: فلسطيني
کی با حسین کار داشت؟
کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

برچسب‌ها: قناسه, اشک عراقی
شهید آوینی 1
شهید سید مرتضی آوینی :


تفاوت اینکه کسی کارش را برای خدا بکند با کسی که برای خدا کار کند زیاد نیست
فقط همین قدر است که ممکن است حسین علیه السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا ...

وصیت نامه شهید
مادر پیری دارم و ۱ زن و سه بچه قدو نیم قد ، از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام : قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

( قسمتی از وصیتنامه شهید مجید محمدی)

پسرخاله زن عموی باجناق
یک روز سید حسن حسینی از بچه‌های گردان رفته بود ته دره‌ای برای ما یخ بیاورد. موقع برگشتن، عراقی‌‌ها پیش پای او را با خمپاره هدف گرفتن، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت بدون شک شهید شده بود. آماده می‌شدیم برویم پائین که حسن بلند شد و لباسهایش را تکاند، پرسیدیم: «حسن چه شد؟»
گفت: «با حضرت عزرائیل آشنا در آمدیم، پسرخاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی‌کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم. هرطور بود مرا نگه میداشت!»